دوشنبه روز بدی نبود. حالم گرفته بود اما نه جوری که بیزار باشم. بنا به توصیه دوستان گوشی موبایلم رو روشن کدم. اولین کسی که تلفن زد عروس جدید بود. احوالم رو پرسید و گفت که گوشیت خاموش بوده دختر کوچیکه بهونه ات رو گرفته. خنده تلخی تحویلش دادم . گفت که خواهرشوهر حسابی برات پخته که مراسم چهلم دخترش نیومدی. پرسیدم مگه کی بوده؟ گفت پنج شنبه. واقعیتش فراموش کرده بودم. گفت که وقتی همسر تنها اومده (یعنی موقعی که ما دعوا کردیم و همسر به حالت قهر رفت) همه بهت زده شدن. خواهرشوهر احوالت رو گرفته و همسر گفته نمیاد. نه که خیلی تحویلش می گیرید. احوال گوشم رو پرسید و منم پیاز داغش رو زیاد کردم و گفتم که هنوز درد می کنه و احتمالا نیاز به جراحی داشته باشم.(واسه بازگشت همسر باید همه کاری می کردم الا منت کشی) گفتم که بعد از تعطیلات میرم واسه درمان قطعی. تعارف کرد که بیاد پیشم بمونه، با متلک بهش گفتم من از این سخت تر هم بهم گذشته، فقط اگر تونستید یه سفر برید ترکیه که موقع این عمل هم اینجا نباشید. ناراحت شد اما من دیگه تیکه رو پرونده بودم.
ساعت 5 عصر زنگ در خونمون رو زدن. می گفت که همسایه تون هستم اما من تا حالا ندیدمش. یه خانم محجبه بود، نتونستم بفهمم چند سالشه. دعوتم کرد که امشب مراسم شب قدر توی خونشون دارن. چون تازه به این کوچه اومدن و کسی نمی دونه، خودش داره از همسایه ها دعوت می گیره. خوب یک توفیق اجباری بود. کتاب مفاتیح رو آوردم و اعمال شبهای قدر رو خوندم. ساعت 10 شب رفتم.براش یه کادو کوچولو بردم که دست خالی نرم.  اولین باری بود که با همسایه هامون روبرو می شدم، تازه با چادر هم رفته بودم، همه زیر چشمی نگاهم می کردند. پچ پچ ها شروع شده بود. میزبان بسیار جوانتر از آن بود که عصر فکرش رو می کردم یه خانم حدودا 25-26 ساله ولی بسیار محجب. مراسم شروع شد. دعاهای زیادی خونده شد، اما صدای خانم میزبان از همه صدا ها گیراتر بود. یه خش خاصی توی صداش بود که جلبت می کرد، طنین زیبایی هم داشت. وقتی اون دعاها رو می خوند من توی یه فاز دیگه بودم. چقدر جوشن کبیر رو زیبا می خوند و من به حالش غبطه خوردم. وسط هر دعایی که استراحت می کردند یه مداح، مداحی می کرد و دائم این جمله رو تکرار می کرد که امشب همه حاجت هاتون روا می شه. اما من هیچ حاجتی برای خودم نداشتم. برای همه دعا کردم بجز خودم. انگار همه چیز رو فراموش کرده بودم. آخر مراسم قبل از ختم، دعای نادعلی رو خوند و گفت که همه حاجت بگیرید. اون لحظه یاد همسر افتادم، اما باز غرورم اجازه نداد از خدا بخوام که همسر زودتر برگرده. مراسم که تموم شد همه در حال رفتن بودن. خانم میزبان اصرار کرد که من و چندتا از همسایه ها واسه سحر بمونیم. واقعیتش خجالت کشیدم بگم من روزه نیستم، اما دوست نداشتم از اونجا برم. کمی نشستم و به خانم میزبان گفتم من واقعا محو صدای شما شدم. حتما واسه خودتون اسپند دود بکنید. بابت کادو تشکر کرد. نشسته بودیم که صدای مردونه گفت : یاالله. یه آقای روحانی جوان اومد توی خونه و زیر لب سلام علیکی گفت و یک راست رفت توی اتاق. خانم میزبان گفت، ببخشید الان میام و رفت پشت سر آقای روحانی. بعد که اومد یه بلوز و دامن خوشگل و کوتاه پوشیده بود. خودش خندید و گفت حاج آقا دوست داره من همیشه لباس کوتاه بپوشم. برام جالب بود که خانمه همسر یه روحانی بود و روحانی دوست داشت خانمش اینجوری لباس بپوشه. من هروقت همسر می گه یه تاپ با شلوارک بپوش بهش می گم سر پیری و معرکه گیری. تا حالا همچین زندگی ندیده بودم. دیگه نموندم و برگشتم خونه. حاج آقا موند توی کوچه تا من رفتم توی خونه. من هر وقت گریه می کنم سرم درد می گیره، اما اون شب اصلا درد نمی کرد. دیگه بیدار بودم، خوابم نمی اومد. چراغ آلارم موبایلم توی تاریکی خونه چشمک می زد، نگاش کردم، همسر بود، یه اس داده بود با این مضمون که: ""تو که نباشی "بهشت" هم برود به جهنم. شاید حاجت من دربند کلامی از جانب تو به خدا باشد... امشب در خلوت دلت با خدا دعایم کن، بعدش هم اگر خواستی صدایم کن، من پشت درم."" از جا پریدم. رفتم توی حیاط، کسی نبود، توی کوچه رو نگاه کردم، کسی رو ندیدم، وقتی که خواستم در رو ببندم نور چراغ ماشین چشمم رو زد. تشریف آورده بود. خیلی ناراحت شدم که چرا اینجوری هول هولکی پریدم تو کوچه. پیاده شد که ماشین رو بیاره توی حیاط. صدای خانم همسایه رو شنیدم که احوالپرسی باهاش کرد و یه ظرف داد دستش. بعدش اومد خونه. اصلا تحویلش نگرفتم. گفت خوب پریدی تو کوچه تا فهمیدی من اومدم. زیر لب گفتم نه که خیلی منتظرت بودم. قرار بود خانم همسایه برام نذری بیاره، منتظر اون بودم صدای پاش رو که شنیدم در رو باز کردم. چه دروغی کنار هم چیدم. حرفی نزد و کمی از شله زرد خوشمزه خانم همسایه خورد. منم واسه خودم رفتم توی اتاق و خوابیدم. ولی دل تو دلم نبود. روز سه شنبه تا ظهر خوابیدم، چون حسابی خسته بودم. از خواب که بیدار شدم. همسر توی آشپزخونه بود و داشت املت می خورد. به من هم تعارف نکرد که بخورم. همین که اومده بود برام کافی بود.  بعد از ناهار خوابید تا 7 غروب. منم شام درست نکردم. هیچی هم نخورده بودم. حسابی حالم بد بود. از خواب که بیدار شد لباس هاش رو پوشید و رفت بیرون. منم تا موقع افطار به سختی گذروندم. لباسهام رو پوشیدم و رفتم بیرون که شام بخورم. توی کوچه دیدمش و با هم رفتیم. کم کم یخمون آب شد. اما من سر سنگین بودم. دیشب وقت خواب دستش رو گذاشته روی گوشم و میگه دیگه دردت نمی کنه. همین یه جمله بغضم رو ترکوند و سیر دلم توی بغلش فقط گریه کردم، حتی یک کلمه هم حرف نزدم. حالا چسبیده به دروغ شاخدار من که کجا می خوام گوشم رو عمل بکنم. نمی دونم چطوری بپیچونمش. یه دروغ گفتیم حالا باید راه حلش رو پیدا بکنیم .