آشتی کنون
دو روز قبل از تعطیلات عاشورا همسر عزم را جزم کرده بود که به خرم آباد برود. عمه خانم هم که رسما دعوت کرده بود. همه چیز بر وفق مراد بود. آماده رفتن بودیم که دختر بزرگه تماس گرفت و گفت که میخوان عاشورا برن خرم آباد همسر بره دنبالشون. قیافه همسر کاملا دیدنی بود. کاردش می زدی خونش درنمی اومد. نه می تونست دل دختر بزرگه رو بشکونه، نه می تونست از آیین و بودنش با اون در عاشورای امسال دل بکنه. حدود دو ساعتی تو فکر بود. دائم می رفت و میومد. سیگاری روشن می کرد و بلافاصله خاموش می کرد. فکر می کنم برای هر پک ، یک سیگار روشن و خاموش می کرد. حسابی به هم ریخته بود. دوباره دختر بزرگه تلفن زد و پرسید که چه موقع همسر می ره دنبالشون. اونم با اعتماد به نفس گفت همین امروز میام. بهش می گم دختر بزرگه که نمی تونه 5-6 ساعت توی ماشین بشینه، چطور می خوای بیاریشون. ماشین هم که جای همه رو نداره. انگار چیزی توی ذهنش جرقه زده باشه یه بشکن می زنه و به دختر بزرگه زنگ می زنه. همین حرفهای منو تکرار می کنه و میگه براتون بلیط هواپیما می گیرم با هواپیما بیایید. به داییت تلفن بزن بیاد فرودگاه دنبالتون. ازش می پرسه خودت نمیای ، میگه چرا خودم هم میام خرم آباد اما فکر نمی کنم بتونم بیام پیشتون چون درگیر کارهای نذری هستم. تلفن رو که قطع می کنه بهم می گه شیطون تو هم بعضی وقتها مغزت خوب کار می کنه.
خونه عمه خانم که مستقر می شیم، انگار از رسانه های رسمی اومدنمون رو اعلام کردن. همه فامیل اول با تلفن شروع می کنند و احوال می پرسن. چه خبر؟ کی اونجاست؟ تنهایی؟ خبری ازت نیست و عمه خانم با او زبون و لهجه شیرینش با همه حرف می زنه و برای همه یک جمله رو تکرار می کنه "بِرارِ بوَم ها ایچه" (برادر پدرم اینجاست) توی زبون محلی ما وقتی کسی رو زیاد دوست داری به اون لقب برادر پدر رو می دی. همه تلفن می زنن الا خواهرشوهرها. شنبه خونه عمه خانم غوغاست. محل رفت و آمد فامیل شده. آیین با دیدن این همه آدم ذوق می کرد و بغل همه می رفت. براشون می خندید. وقتی که غلت می زد و روی سینه می افتاد همه قربون صدقه اش می رفتن. همسر میگه ببین الهام فامیل چقدر منو دوست دارن همه قربون صدقه آیین می رن. عمه خانم میگه ما الهام رو دوست داریم که قربون صدقه آیین می ریم وگرنه تو 5 تا دیگه داری. خوشم میاد که می زنه توی دهن همسر تا دیگه زبون درازی نکنه.
عمه خانم به همسر می گه اگر دوست داشته باشه می تونه نذری هاش رو همونجا بپزه، شب عروس جدید پیغام می ده که می خواد خودش نذری ها رو درست بکنه. برنج و مرغ و روغن و ... همسر می خره و براش می فرسته. اون هم همه رو می بره روستای خودشون و اونجا درستش می کنه.
همسر به عمه خانم میگه که برای آیین گوسفند نذر کرده، عمه خانم بهش پیشنهاد می ده که بصورت خام گوشت و برنج رو بین مردمی که نیازمندند تقسیم بکنه. همسر هم قبول می کنه. یک روز تموم کارمون می شه تقسیم گوشت و برنج. آیین هم حسابی وایه خودش توی بغل فامیل سواری می گیره و لذت می بره.
دختر خاله همسر اولین کسی بود که اومد خونه عمه خانم. آیین خوابیده بود و دائم با صدای بلند صحبت می کرد تا آیین بیدار شد. کمی باهاش بازی کرد. سوپش رو آماده کرده بودم که بهش بدم با حالت خاصی می گه چرا بهش سوپ می دی اول بزار شیر بخوره بعد سوپ. می گم شیر هم می خوره، الان باید سوپ بخوره. می گه سوپ رو بده من بهش بدم. هنوز قاشق اول رو بهش نداده ظرف سوپ از دستش می افته و می ریزه. عمه خانم زیر چشمی نگاش می کنه. سریع پا می شم و یه دستمال میارم تا فرش عمه خانم رو تمیز بکنم. آیین با دیدن ظرف سوپ و قاشق بی قرار می شه ولی چیزی نیست بخوره و شروع به نق زدن می کنه. می گه تا من براش کمی دیگه سوپ میارم بهش کمی شیر بده. بمی رم ساک آیین رو از توی اتاق بیارم (سوپ روی لباسش ریخته و باید لباسش رو عوض بکنم) با تعجب می گه شیر خشک بهش می دی؟ می گم نه می خوام لباسش رو عوض بکنم. وقتی که آیین رو بغل می گیرم که بهش شیر بدم میاد کنارم می شینه و میگه شیرت خوبه، کم نیست. می گم نه الحمدلله همیشه لباسم خیسه و باید روزی سه چهاربار لباسم رو عوض بکنم. بهم چشم دوخته و تکون نمی خوره. آیین شروع به شیر خوردن می کنه و هربار که سرش رو بر می گردنه شیر توی صورتش پخش می شه و مجبورم جلوی سینه ام رو بگیرم که شیر نره. همون جوری که بهم زل زده می گه "جل الخالق. واقعا بعضی ها مریضن" عمه خانم با لبخند خاصی می گه مریضن!!! خدا شفاتون بده. خیالت راحت شد. سوپ بچه رو چرا ریختی؟ می خواستی مطمئن بشی؟ بچه خودشه، خودش زاییده، از پرورشگاه نیاوردش. برو به اون .... استغفرلله آدم رو وادار می کنن همه چی از دهنش دربیاد. تازه دوزاریم می افته جریان چیه. بغض گلوم رو فشار می ده. پس خواهرشوهرها هنوز فکر می کنند آیین رو از پرورشگاه آوردیم و همه این مدت بارداری من ساختگی بوده. حالا می فهم چرا همسر اصرار داشت بریم خرم آباد، عمه خانم چرا رسما ازم دعوت کرد بیام خونشون. بهش می گم عزیزم برو بهشون بگو که آیین مال خودمونه. خیالشون راحت باشه. دیگه حرفی نمی زنه و سعی می کنه جو رو عوض بکنه اما نمی شه. عمه خانم میگه به همسر چیزی در این مورد نگم. بیشتر از این دلش رو نسبت به خواهرهاش چرکین نکن. وقتی می خواد از آیین عکس و فیلم بگیره عمه خانم نمی زاره و لذت می برم از این همه حمایت عمه خانم. عصر با التماس از همسر می خوام بریم قبرستون. هوا سرده اما آیین رو هم می برم. به اندازه همه روزهای عمرم گریه می کنم و با مادرم حرف می زنم. آیین رو روی قبرش می زارم و بهش می گم مامان نوه ات رو بغل بگیر. بعد از 20 سال نوه ات اومده واسه خودم که عمرت وفا نکرد مادری کنی بزار بچه ام توی بغلت بشینه تا آتش درونم خاموش بشه. بهش می گم که چقدر دوست داشتم برام سیسمونی بخری، کنارم باشی و رخت و لباس آیین رو عوض بکنی، چقدر محتاج دستهای مهربونت بودم که روی سرم بکشی. من زار می زدم و آیین نگاه می کرد. هق هق گریه هام سکوت قبرستان رو می شکست. همسر سعی می کرد توجهی به من نکنه. وقتی اومد کنارم نشست و بغلم کرد آروم توی گوشم گفت گریه کن بزار سنگینی مشکلات و دردهای این 20 ساله بریزه من کنارتم. این حرفش باعث شد صدای گریه ام بالاتر بره. صدای بلند گریه ام باعث شد که آیین هم گریه بکنه. همسر آیین رو برد و من موندم و مادرم. حسابی سبک شدم. وقتی برگشتم خونه عمه خانم تا صورت پف کرده ام رو دید عصبانی شد و به همسر گفت چکار باهاش کردی بردیش فاتحه بخونه یا تا دم مرگ ببریش. بهش گفتم من خیلی خوبم عمه خانم سبک شدم. وقتی بغلم کرد باز هم گریه کردم. بهش گفتم بزار توی بغلت گریه بکنم. مثل بغلم مادرم.
روز تاسوعا هوا بارونی و سرد بود زیاد نتونستیم با آیین بیرون بریم. مهمونها هم که می اومدن و میرفتن. روز عاشورا با اینکه هوا سرد بود اما همسر آیین رو با خودش بیرون برد. یک ساعت بعد آیین اومد همسر روی شونه هاش گل مالیده بود . آروم خوابیده بود. لباس هاش رو که عوض کردم خوابیدم. عمه خانم به همسر می گفت که کینه هاش رو کنار بزاره و با عروس جدید آشتی بکنه، اون هم گناه داره. 5 تا بچه دور و برش رو گرفته و کاری از دستش بر نمیاد. اما همسر حرفش یکی بود. در آخر هم گفت عمه خانم همه حرفی رو نمی شه زد. من 5 تا بچه می خواستم چکار کنم. عروس جدید هم خودش رو پاگیر کرد هم من رو. وقتی که دختر بزرگه دنیا اومد بهش گفتم دیگه بچه نمی خوام همین یکی بسه. اما عروس جدید فکر کرده که می تونه با بچه منو پابند بکنه. بعد از دختر دوم دیگه کاری باهاش نداشتم اما ولم نمی کرد هر شب تا صبح بالای سرم التماس می کرد. همسر با بغض حرف می زد، می گفت بخدا دیگه خسته شدم از این همه عذاب. الهام رو ندیدی اون روز توی قبرستون چطور گریه می کرد و زار می زد، اون لحظه دلم می خواست بمیرم و چشمم توی چشمش نیفته. فقط خودم می دونم چقدر در حق الهام ظلم کردم. عمه به خدا از خودم بدم میاد. عروس جدید همه چیزم رو ازم گرفت. از وقتی که اون اومد خیر و برکت از خونه ام رفت. اونقدر خودش و برادرای نامردش دست حروم به زندگیم زدن که همیشه هشتم گرو نهم مونده. اونها فقط رو منو واسه پولم می خوان نه واسه خودم. بچه ها رو هم نمی خوام هیچ حسی بهشون ندارم. فردا می شن مثل مادرشون. عمه خانم من مدیون الهام هستم. اینو می فهمید؟ به چه زبونی بگم خجالتم می کشم وقتی می رم قبرستون برم واسه پدر و مادرش فاتحه بخونم. اینقدر کوتاهی در حق دخترشون کردم. خجالت می کشم وقتی می رم خونه خواهرها و برادرهاش باهاشون روبرو بشم. چهار ماه زن من خونشون بود خم به ابروشون نیومد. هر وقتی که می رفتم احترامم از روز قبل بیشتر بود، اما خانواده عروس جدید چی؟ همیشه هر کدومشون یه تیکه از من کندن و بردن. .قتی دست خالی رفتم حتی یه لیوان آب دستم ندادن. عمه خانم نمی دونی الهام توی این 20 سال چی کشیده. تا وقتی مامانم بود که نمی ذاشت آب خوش از گلوش پایین بره. یه چوب سر سگ بود یکی سر الهام. از وقتی هم که اون مرده این دخترها ولش نمی کنن. همه اش دلش رو می لرزونن. بهش متلک می پرونن. دیگه خسته شدم. میخوام جایی برم که دست هیچ کسی بهم نرسه. واسه هر کدوم از بچه ها سند زمین گرفتم که به اسم خودشون باشه و عروس جدید نتونه روشون دست بندازه. همه توی گاو صندوق هستن. همین روزها مهریه عروس جدید رو هم می دم و بعدش بره دیگه نمی خوامش. اون پول می خواد منم هر ماه بهش پول می دم. عمه خانم آروم نفس می کشید و وقتی صدای همسر بالا میرفت به آرامش دعوتش می کرد.
عصر عاشورا همسر گفت جمع بکن که بریم. اما عمه خانم اجازه نداد و گفت که همه فامیل دوست دارن بهشون یه شام بدی. شب جمعه همه رو دعوت می کنیم خونه خودمون. همسر می خنده و میگه پولم کجا بود. عمه خانم می گه خسیس خودم برای پسر دخترم (روی این جمله تاکید می کنه)، نور چشمم، نوه گلم خرج می کنم. می دونم که همسر واقعیت رو گفته و روی خرج کردنش حسابی حساس شده. وقتی اومدیم خرم آباد به یکی از دوستهاش تلفن زد و گفت که می خوام ماشین رو بفروشم برام ردش بکن برو. بهش می گم چرا میخوای ماشین رو بفروشی، میگه ازش خسته شدم. تو هم که دیگه نمی تونی با آیین رانندگی بکنی، دو تا ماشین واسه چی می خواییم. مشکلی داری؟؟؟؟؟؟
بهش می گم عمه خانم گناه داره هزینه اش خیلی زیاد می شه اگر قرار باشه همه فامیل بیان حدود 150 نفری می شن بنده خدا از کجا بیاره. میگه خودش دعوت کرده خودش هم باید هزینه بکنه. تو هم کاری با اینکارها نداشته باش. روز چهارشنبه همسر با پسرهای عمه خانم می ره خرید و وسایل مورد نیاز رو می خرن. روز پنج شنبه صبح عمه خانم می گه الهام تو دخترمی، نمی گم مثل دخترمی، بدون اجازه ات یه کاری کردم که می دونم ناراحت میشی، اما بخاطر گیس های سفید من چیزی نگو. واسه امشب خواهرشوهرها رو دعوت کردم. اگه باهاشون حرفی نمی زنی اما بی احترامی هم بهشون نکن. دلم گرفت اما حرفی نزدم. مهمونی خوبی بود. عمه خانم کم نذاشت. با اینکه خودش زیاد نمی تونست راه بره و کار بکنه اما دو تا از دخترهاش سنگ تموم گذاشتن. غذا رو آشپز پخته بود ولی تدارکات بعدی با دخترهای عمه خانم بود. آیین همون شب سینه خیز رفتن رو وسط جمع شروع کرد. همه براش دست می زدن و تشویقش می کردن. عمه خانم می گفت کاش یه گروه ارکستر میاوردید، همه گفتند عمه خانم محرمه!!!!! با اون لبخند ملیحش می گه امام حسین خودش می دونه ما چقدر منتظر این روز بودیم. ازمون ناراحت نمی شه.
خواهرشوهرها دیرتر از بقیه اومدن مثل غریبه ها یه گوشه نشستند. من اصلا باهاشون صحبت نکردم. همسر هم تحویلشون نگرفت. قبل از شام عمه خانم خواهرشوهرها رو آورد و با همسر آشتیشون داد. انتظار داشتن که منم باهاشون آشتی بکنم اما عمه خانم در این مورد هیچ اقدامی نکرد. بین فامیل هم بلند گفت شاید این آخرین باری باشه که همه دور هم جمع شدیم و دفعه بعد من نباشم. هیچوقت نزارید کینه و دلخوری مهمون دلهاتون بشه. دلم از این حرف گرفت. بعد از شام خواهرشوهر بزرگه اولین کسی بود که آیین رو بغل گرفت. سرش رو زیر گردنش برده و بو می کشید. قطرات اشک روی صورتش قطره قطره لباس آیین رو خیس می کرد. آیین به صورتش چنگ میزد و باهاش بازی می کرد. عمه خانم به دخترش گفته کیفم رو بیار تا خودم اولین کسی باشم که کادوی پسرم رو می دم. گفتم عمه خانم راضی به زحمتت نیستم. حسابی این چند روز زحمت افتادی. گفت دخترم توی این مدت هیچ خیری ازمون ندیدی جز آزار و اذیت. این رونمای نوه گلمه قابلش رو نداره. بعد به دخترش گفت یه سنی بیار تا همه کادوهاشون رو توی سینی بزارن. گفتم نه عمه خانم من از هیچ کسی انتظار ندارم. با خنده میگه خودت و شوهرت 20 ساله به گردن همه فامیل حق دارید، این یه رسمه همه ما توی شادیتون شریک هستیم. خواهرشوهر بزرگه یه پلاک زنجیر گردن آیین انداخت. عمه خانم گفت دستت درد نکنه خیلی دیر بود اما از هیچی بهتر بود. بقیه کادوها پول بود (همسر آخر شب می گه کاش یه مهمونی دیگه بگیریم بینم باز می تونیم پولی جمع بکنیم یا نه)
شب خیلی خوبی بود. با اینکه اصلا با خواهرشوهرها حرف نزدم اما ته دلم خوشحال بودم. به دیگران فخر می فروختم که آیین رو دارم. روز جمعه موقع برگشتن حسابی از عمه خانم تشکر کردم دستش رو بوسیدم و گفتم امیدوارم هیچوقت سایه ات از روی سر ما کم نشه. بهم گفت فقط مادر شوهر رو حلال بکن. نذار تنش توی گور بلرزه. هر وقتی که حس کردی دلت با خواهرشوهرها صاف شده به خودم بگو تا بیارمشون خدمتت دستت رو ببوسن. (این جمله رو بلند می گه که همسر بشنوه)
وقتی بر می گریم خونه خودمون آیین حسابی بدقلقی می کنه چون توی این مدت همه اش بغل گرفتنش حالا اذیت می شه. یه دوره ترک بغل واسه آیین گذاشتیم با اعمال شاقه.
می خوام عکسهای آیین رو بزارم روی سایت که همسر میاد. میگه داری چکار می کنی؟ می خوام عکسهای آیین رو بزارم. با عصبانیت کابل دوربین رو از دستم می گیره و می گه لازم نکرده مدیون من هستی اگر عکسهای آیین رو توی اینترنت بزاری.
همون جا ذوق مرگ می شم.
من زمانی همسر اول بودم، خوشبخت و سعادتمند.