نمی دونم چرا وقت کم میارم. 

دوست دارم شبانه روزی 48 ساعت باشه تا وقت کم نیارم

روزهای زیادی هست که تصمیم دارم بنویسم اما نمیشه.

روزها به سرعت برق و باد میرن و هیچی ازشون نمی فهمیم. خواهر شوهر از مکه بسلامتی برگشت و سر راهش 48 ساعتی مهمون ما بود. با سوغاتی های فراوان. به اصرار همسر برای ولیمه اش ما هم به خرم آباد رفتیم. آیین حسابی بهش خوش گذشت. توی این چهارسال عمرش تا حالا اونقدر آدم رو یکجا ندیده بود. 

مراسم ولیمه توی روستا بود و خونه ها بزرگ و جمعیت زیاد، آیین می گه مامان جون اینا همه اومدن 22 بهمن!!!!!

عمه هاش قربون صدقه اش می رن، اما چون هیچ شناختی ازشون نداره تحویلشون نمیگیره و بیشتر دوست داره با بچه ها بازی کنه. بعد از تموم شدن مهمونی خواهر شوهر که ساک های سوغاتی رو باز می کنه برای من یک پارچه لباسی و یه کیف دستی با رژ لب  24 ساعته کنار میزاره و میگه زن داداش قابلت رو نداشت. تعجب می کنم چون وقتی مهمون خودمون بود سوغاتی هامون رو که خیلی زیاد بود اونجا بهم داد. نگاهش که می کنم سرش رو با طمانینه تکون میده و میگه بیشتر از این در توانم نبود. برای آیین هم مثلا فقط یه ماشین آورده برای همسر هم یه تیشرت. بلافاصله ماشین آیین رو برمی دارم که نیاد سوتی بده. می فهمم اینبار خواهر شوهر ما رو جدا از بقیه حساب کرده.

بچه های همسر برای مراسم عمه شون میان و شبها حسابی با پدرشون بهشون خوش میگذره، اما آیین باهاشون زیاد حال نمی کنه. دو قلوها بهش میگن داداش. دختر بزرگه وقتی بغلش می گیره حسابی می چلونش اما آیین بهش می گفت دختر خانم فشار نده غش می کنم.

بعد از یک هفته بر می گردیم و روز از نو و روزی از نو. آیین نیاز به آموزش های بیشتری داره و خودم دیگه حوصله ندارم. حالا می فهمم چرا میگن مادر باید جوون باشه. بعضی مواقع از دستش عصبانی میشم و سرش داد می زنم.