از روزی که از خرم آباد اومدم سرماخوردگی ام شدید تر شده، دیگه حتی تنفس هم برام مشکل شده. شبها توی خواب نمی تونم نفس بکشم و از خواب می پرم. نمی دونم تا کی این روند ادامه داره، خیلی داره اذیتم می کنه.

از روزی که بر گشتیم عروس جدید روزی 10 بار بیشتر تلفن می زد و به همسر می گفت که بچه ها بهونه اش رو می گیرن. همسر هم که دم به تله نمی داد. روز دوشنبه عروس جدید پیغام داد که بچه ها رو با خواهرشوهر کوچیکه فرستاده و همسر بره دنبالشون. همسر خیلی از اینکار عصبانی بود. با عروس جدید یه دعوای حسابی کرد. ولی مجبور شد بره بچه ها رو بیاره. سه تا دختر رو فرستاده بود، وقتی که برگشتن همسر بهش تلفن زد و گفت که دوقلوها رو هم بفرسته تا بیان. خودش تشریف ببره خونه پدرش تا بیاد تکلیفش رو روشن بکنه. از وقتی که فهمیده قرار یه نی نی دیگه به بچه های همسر اضافه بشه حسابی به هم ریخته و کارهای نامربوط می کنه. این چند روز که دخترها و خواهرشوهر کوچیکه اونجا بودن بد نبود. حداقل هر وعده غذای گرم داشتیم. خواهر شوهر کوچیکه هیچ حرفی نزد و مشکلی به وجود نیاورد. فکر می کنم می دونست که همسر چقدر از دست عروس جدید عصبانی و ناراحت هست. همسر فقط یک روز با بچه ها بیرون رفت. چون هوا خیلی سرد و برفی بود. ایام شهادت هم بود و کاری نمی شد کرد. روز جمعه که قرار بود برگردن همسر به خواهرشوهر گفت رفتی بچه ها رو ازش می گیری و می بری پیش خودت، هفته آینده خودم میام و حالش رو می گیرم. به دختر بزرگه هم گفت به مامانت بگو پاش رو از گلیمش بیشتر نکشه.

بعد از رفتن اونها به همسر می گم خیلی تند رفتی، چرا این رفتار رو داری. با عصبانیت می گه به تو ربطی نداره. زن خودمه، من تصمیم می گیرم چطور باهاش رفتار بکنم. تو هم خیلی ناراحتی....... دیگه اجازه نمی دم بقیه حرفش رو بزنه می گم: حتما منم برم خونه بابام؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! می گه تو بیجا می کنی بری خونه بابات. توی این سرمای زمستون حوصله قبرستون و مراسم فاتحه خونی رو ندارم. بعد خودش می خنده و می گه بابا بی خیال عروس جدید. حوصله داری بخاطر اون حال ما رو می گیری. خودم می دونم چکارش بکنم. تو این مدت که فهمیده بارداری بیشتر از حد خودش حرف زده و چرت و پرت گفته. باید اساسی تنبیه بشه.

در مورد زایمانم همسر اصرار داره برم خرم آباد. میگه اینجوری دیگه هیچ کس نمی تونه حرفی بزنه، بهش می گم برم خونه کی؟ من که کسی رو اونجا ندارم. میگه من که نمردم برات خونه می خرم. می گم نه خریدن خونه همان و ماندگار شدن در خرم آباد همان. میگه به جون تو نه، فقط یه خونه می خریم هر وقت رفتیم اونجا دیگه تو و بچه آواره نیستید. اونجا واسه خودت زایمان می کنی، خونه خودت هست و اختیارش رو داری. نیازی هم نیست سیسمونی رو بیاری خرم آباد. اونجا هم همه چیز می خرم که نیازی نباشه توی رفت و آمدها وسیله ای با خودمون ببریم و بیاریم. به نظر خودم بد فکری نیست. بهش می گم حالا ببینم چی می شه. مثل یه بچه ذوق می کنه و می گه هفته آینده می ریم و با همدیگه خونه رو می بینیم. میگه که از قبل یه آپارتمان دیده که خیلی خوشش ازش اومده. ولی من آپارتمانی دوست ندارم. می گه حالا ببین اگر خوشت نیومد ویلایی می خریم. آپارتمانی بهتره چون ما زیاد اونجا نیستیم و امن تره. این بهترین مزیت آپارتمان هست. با خواهرهام دیشب در اینمورد صحبت کردم. اونها هیچ نظری نداشتند اما همه متفق القول بودن که گول نخورم دائم ماندگار خرم آباد بشم. قول دادند که همشون اول تعطیلات میان پیشم و تا بعد از زایمانم پیشم هستند. بعدش من باهاشون می رم (البته اگر همسر اجازه بده)