انتخاب اسم نی نی

این روزها من و همسر چندان حال مساعدی نداشتیم. سردردهای مکرر همسر بیشتر آزارم می داد. با پزشکش تلفنی صحبت کردم و داروهاش رو تغییر داد. اما اصلا فرقی نکرد. از موقعی که نمک غذا رو حذف کردم حالم خیلی بهتره. دیروز هوا خیلی سرد و بارونی بود. برای همسر سوپ پختم. پرستار اومد و خونه رو نظافت کرد. بهش گفتم که امروز کاری ندارم چون می خواستم بیشتر ناز همسر رو بکشم. بعد از رفتن پرستار و خوردن ناهار کمی استراحت کردیم. حال خودم هم خیلی بهتر بود. همسر از خواب که بیدار شد رنگ و رویش بهتر از قبل از خوابیدنش بود. ازم می پرسه. تو حالت خوبه. می گم آره من خوبم هیچ مشکلی ندارم. سری تکون می ده و تلویزیون رو روشن می کنه با هم شبکه پویا نگاه می کنیم. براش پرتقال پوست می کنم که بخوره، دوباره می گه تو حالت خوبه؟؟؟!!!!! می گم اره چرا دائم می پرسی. میگه آخه منم خیلی خوبم، دیگه سرم درد نمی کنه. میگه وقتی که تو می گی حالم بده منم سر درد می گیرم. حرفش رو باور می کنم. چون از عمق چشمهاش می خونم که داره راست می گه. تصمیم می گیرم حتی اگر حالم بد بود دیگه چیزی بهش نگم. می گه می دونی چند وقته سیگار نکشیدم. هوس سیگار کردم. می گم حالا که این مدت نکشیدی دیگه نکش تازه واسه منم خوب نیست، روی تنفسم تاثیر می زاره. میگه حالا نمی کشم وقتی حالم خوب شد می رم توی هوای آزاد سیگار می کشم. واقعا برای این سیگاری ها متاسفم که همه فکرشون کشیدن یه نخ سیگار هست.
پنج شنبه آینده سالگرد مرگ مادرشوهره. خواهرشوهر تلفن می زنه و یادآوری می کنه. به همسر می گه که حتما باید توی مراسم باشه. همسر میگه نمی تونم بیام، نه خودم حال و روز خوبی دارم نه الهام. هوا سرده نمی تونم 4 ساعت توی قبرستون سر پا بایستم. خواهرشوهر با پررویی می گه تو بیا خرم آباد، قبرستون نیا، بمون خونه استاحت بکن. الهام رو بزار اونجا بمونه. همسر می گه خوب اومدن من چه فرقی داره. مراسم سالگرد که دیگه مسجد نداریم. تمام مراسم هم 2-3 ساعت توی قبرستون هست. این ریسک رو نمی کنم الهام رو تنها بزارم. خواهرشوهر با ناراحتی قطع کرد. ته دلم خوشحال بودم که همسر نمی ره، ولی بهش گفتم که بره نگران من نباشه، اگر هم بخواد خودم باهاش می رم. ولی قبول نکرد. بهم قول داده تا موقعی که نی نی دنیا میاد پیشم بمونه و خرم آباد نره. [قلب] [نیشخند]
این چند روز در مورد اسم نی نی خیلی با همدیگه بحث کردیم. همسر می گه اسمش رو "امیر عباس" بزاریم که به امیر رضا بخوره. اما من دوست ندارم. من دوست دارم اسمش رو "آیین" بزارم.

روزهای بد

این چند روز اصلا خوب نبودم. باز هم فشار خونم بالا بود و باید بیمارستان بستری می شدم. حال خودم خیلی بد بود و نگران همسر هم بودم. به سختی گذشت. من تنها توی بیمارستان. همسر تنها توی خونه. دلم واسه خودمون دو تا می سوزه. اول واسه خودم که کسی رو ندام دوم واسه همسر که بخاطر من مجبور بود توی خونه تنها بمونه. امروز با رضایت شخصی مرخص شدم. الان بهترم.