روزهای اولی که همسر اومده بود آیین زیاد ارتباط باهاش برقرار نمی کرد ولی حالا تمام وجودش به عشق همسر تکون می خوره. وقتی همسر آیین رو وی سینه اش دراز می کنه و آیین با موهای روی سینه همسر بازی می کنه من سرشار از عشق می شم.

"خدایا شکر که این خوشی رو (هر چند دیر) به ما دادی و لذت مادر بودن را به من چشاندی. من لبریز از عشق و غرورم زمانی که آیین در آغوشم شیر می خورد و شیره وجودم را می مکد. لبریز از احساس و عاطفه ام وقتی نیمه های شب چشم باز می کنم و می بینم پاره تنم در کنارم آرمیده است. بار خدایا او را از من باز نگیر."

دختر بزرگه الحمدلله خیلی بهتر شده. درمانش بسیار خوب نتیجه داده و با واکر به راحتی راه می ره. توی این مدت همسر سه چهار باری بصورت 24 ساعته رفته و برگشته.

عروس جدید اصلا تماسی با همسر نداره. شک داشتم که آیا بخاطر دختر بزرگه ارتباطی بینشون برقرار شده یا نه؟ اما حالا مطمئنم که هیچ ارتباطی نبوده و هر روز فاصله شون بیشتر می شه. از حرفهای همسر فهمیدم که حتی توی اسباب کشی به تهران هم هیچ نقشی نداشته و فقط براشون خونه رو اجاره کرده. تنها سوالی که ذهنم رو مسغول کرده اینه که توی انی مدتی که همسر تهران بوده کجا می خوابیده و کجا می رفته. چون عادت همسر هر روز دوش گرفتن و اصلاح صورت هست. هر روز لباس عوض کردن از برنامه هایی هست که هیچ وقت ترک نمی کنه. این سوال ذهنم رو بدجوری مشغول کرده. آقا شیطونه می گه همسر یه خانم دیگه داره که این مدت کنارش بوده.

بیماری دختر بزرگه هزینه سنگینی روی دست همسر گذاشته. با اینکه چیزی نمیگه از رفتارش پیداست. قبلا وقتی بیرون می رفتیم اصرار می کرد که باید حتما خرید بکنم و دست خالی برنمی گشتیم خونه . اما این چند وقته اصلا اصرار نمی کنه. فقط برای آیین با اصرار خرید می کنه. خجالت هم می کشم بهش بگم پول ببره. چون می دونم به غرورش بر می خوره.

میگه می خوام با آیین برم خرم اباد. بهش می گم من که نمیام. میگه نیا خودم و پسرم می ریم. حالم رو می گیره. نیم ساعت بعدش میگه راستی آیین شیر می خوره چطوری ببرمش؟؟؟؟؟ و من لبخند ملیحی می زنم و می گم خود دانی. با همون نوازشهای همیشگی خرم می کنه و میگه من می رم آیین رو هم با خودم می برم. تو نمی تونی جلوی ما رو بگیری چون خودت رو هم می برم. بهش می گم من خونه خواهرهات نمیام. میگه منم نمیرم. میریم خونه عمه خانم.

نذری بچه های همسر زرشک پلو با مرغ هست. میگه واسه آیین گوسفند نذر کردم. بهش می گم چرا فرق گذاشتی؟؟؟؟؟؟ با لبخند می گه تو برام همیشه با بقیه فرق داشتی. بچه ات هم با بقیه بچه ها فرق داره. تلفن زدم گوسفندها رو کنار بزارن. می گم چندتا گوسفنده> میگه 3 تا . می گم چرا 3 تا. سر تکون می ده. می دونم به نیت امام سوم نذر کرده. با اینکه اصلا آدم مذهبی نیست و بعضی وقتها محکومش به بی دینی می کنم اما با اینکارش می فهمم که ته دلش بازهم کمی ایمان هست.

عمه خانم تلفن زده و رسما دعوتمون کرده واسه عاشورا. بهش می گم عمه خانم واقعیتش با اتفاقاتی که افتاده اصلا دوست ندارم بیا. با اون صدای خاصش و لهجه شیرینش می گه عیبی نداره دخترم. تو بیا قدمت خودت و پسرت روی تخم چشمهای من. با دخترها (خواهرشوهرها) کاری نداشته باش. اگر حرقی بزنن خودم جوابشون رو می دم.

خواهرشوهرها که پیغام بارونمون کردن واسه دیدن آیین. اما خواهرشوهر بزرگه اصلا خبری ازش نیست فقط پیغام فرستاده که اگر مرد نه من و نه همسر حق نداریم بریم. چون مراسم سالگرد دخترش نه من رفتم نه همسر. همسر هم براش پیغام فرستاده تو بمیر دیگه چکار داری کی بیاد و کی نیاد. (کف می کنم واسه این خواهر و برادری)