پاسخ به سمانه عزیز
"سلام من نمیدونم شما واقعا چه دلیلی داره که تمام زندگیت شده این آقا، ببین نمیخام بهت فخر بفروشم یا چیز دیگه ایی ها من الان شوهرم کلی خرجمو میده کلی کارا برام میکنه از کار خونه تا بیا برسه به خرج و مخارج سنکین دانشگها خونه به نامم زده ماشین و شرکت اما اینقدری که تو شوهرت برات ارزش داره برا من نداره در اصل برام تو حاشیه اس!و خودمم که مهمم!
به نظر من اگه ادم واقعا مادر شده باشه اونم بعد از این همه سال اینقدر اون بچه براش مهمه که اصلا مردا گم میشن تو این قضیه ،من یه پسر 4 ساله دارم و میدونم زندگی یعنی اون!
نمیخام یه طرفه به قاضی برم و دوس دارم حرفهای تو رو هم بشنوم اما بهتر نیس از زندگیت لذت ببری، به نظرت کی موقعش میرسه ، نمیخام بیام شعار بدم بخاطر پسرت بخاطر ... فقط به خاطر خودت ...
بخدا برد پیت و کلی مردای پولدار و خوشتیپ و خوش اخلاق ام که تو زندگیت دست به سینه وایساده باشن تا تو خودت نخای نمیتونن تو روخوشبخت و خوشحال کنن
این مردی که من میبینم نه حالا ونه هیچ وقت دیگه ایی برای تو اونی نخواهد شد که انتظارشو داری،پس بزار تو حاشیه بمونه نه اینکه خودتو تو حاشیه نگه دار."
من واقعا نمی دونم سمانه عزیز حق رو بهت بدم یا نه؟ من از زمانی که چشم باز کردم همسر رو در کنارم خودم دیدم. روزهای نوجوانی و جوانی و میانسالی من کمابیش با مشکلات و سختی هایی که وجود داشت در کنار همسر سپری شده. الان واقعا برام غیر قابل باوره که بتونم ازش دست بکشم حتی با بودن آیین. با هر بار دیدن آیین همسر جلوی چشمم میاد. چون ما روزهای زیادی منتظر این بچه بودیم. میشه گفت تقریبا تمام روزهای زندگیمون رو. ارتباط من و همسر شاید با وجود عروس جدید کمی کمرنگ شده باشه اما مطمئنم هنوز بعد از گذشت 20 سال همسر همون حس روزهای اول رو به من داره و توی این 21 سال برام ثابت شده. دست تقدیر باعث شد که چند نفر (عروس جدید و بچه هاش) مابین من و همسر قرار بگیرند اما این مانع از این نشد که عشق بین و همسر کمرنگ بشه.
من چیزی از زندگی شما نمی دونم و اولین باری هست که وبلاگتون سر زدم از از پستی که با عنوان "ار دست خودم عصبانیم یا ناراحتم یا ...." کمابیش دستم اومد که با همسرت مشکلات زیادی داری، همین که نوشتی :"با مسود زیادی روراستم و هرچی تو دلمه بهش میگم اونم نه جنبه داره نه همدله باهام ، باید ازش یه سری چیزا رو پنهون کنم و به قول معروف ادم حسابش نکنم که بخام حرفای دلمو بهش بگم" باید بگم من برخلاف شما کاملا با همسرم رو راست هستم اون همه نه بی جنبه است نه دور از من. من و همسر نقاط مشترک زیادی دارم که اصلا نمیشه ازشون چشم پوشی کرد. شاید به جرات بتونم بگم که من بعد از خدا همسرم رو می پرستم. نه نیاز مالی بهش دارم نه وابستگی پولی. من نیاز عاطفی بهش دارم.
همسر شما فقط تونسته شما رو با پول نگهداری بکنه، خونه و ماشین به نام زدن مهم نیست، مهم اینه که دلش به نامه شما باشه که فکر می کنم نیست. یک مرد میتونه تشخیص بده که توی زندگیش نقشش درون حاشیه است یا متن زندگی. بعد از اون تصمیم می گیره چطور با همسرش رفتار بکنه.
در آخر من نمی خوام تنهایی خوشبخت باشم، می خوام در کنار همسر و فرزندم خوشبخت باشم. ازدواج کردم که در کنار اونها خوشبخت باشم اگر قرار بود تنها خوشبختی برای خودم باشه دیگه ازدواج نمی کردم.
من زمانی همسر اول بودم، خوشبخت و سعادتمند.