انتظار به سر آمد

دوست عزیزی بر من خرده گرفته بودند که چرا جواب کامنتها رو نمی دم. کاملا به ایشون حق می دم و قول می دم از این به بعد در حد توانم پاسخگو باشم.

دیروز عصر رفتم بازار و کمی خرت و پرت خرید کردم. فقط تونستم یه لباس معمولی واسه خودم بخرم. خیلی سخت سلیقه شدم و فکر می کنم یه خصوصیت بد باشه. پرستار چون خیلی خسته بود رفت خونه و من توی بارون واسه خودم قدم زنان رفتم بیرون شام بخورم. وسط راه پشیمون شدم و هوس کردم کاش الان دل و جگر و قلوه تازه داشتم و یه غذای خوشمزه باهاش درست می کردم. اما نمی تونستم ریسک بکنم و از قصابی بخرم. تا خونه رسیدم هزار نقشه واسه شام کشیدم. ساعت 6 عصر هوا تاریک بود و بارون نم نم می بارید. زنگ در خونه رو که زدن تعجب کردم. در رو که باز کردم همسر با اون کله کچل روبروم ایستاده بود. نمی دونستم چکار بکنم. خیلی خوشحال بودم. می خواستم بپرم بغلش، اما می دونستم اگر اینکار رو بکنم دو تامون  روی زمین ولو می شیم. پشت سر همسر خواهرشوهر بزرگه اومد داخل. حسابی توی ذوقم خورد. فقط باهاش یه احوالپرسی خشک و خالی کردم. بعد شوهر خواهر شوهر اومد. ماشین رو آورد توی حیاط و صندوق عقب رو بالا زد. وسایل همسر رو یکی یکی با خواهر شوهر می آوردن و توی خونه می زاشتن. یه بسته بزرگ دست خواهر شوهر بود که برد و توی آشپزخونه گذاشت. موقع رفتن توی اشپزخونه زیر لب متلک می پروند که خدا شانس بده، مگه اینجا قحطی بود، ما اگر شوهرامون اینقدر بهمون می رسیدن الان اینجوری نبودیم. بهش گفتم حسودی نکن، همسر بعد از یکماه اومده پیش من، حالا داری نق به جونم می زنی. همه وسایل رو که توی خونه اوردن همسر به خواهر شوهر گفت الهام بهت می گه تمام وسایل رو توی اتاق مرتب بذار. ناراحت شد و حرفی نزد. بهشون می گم حالا که قرار بود شام بیایید می گفتید براتون غذا درست می کردم. خواهر شوهر می گه نگران نباش شامت رو همسر از خرم آباد آورده توی اشپزخونه گذاشتم. اگه خسته نمی شی پاشو سیخ های کبابت رو بیار تا شام رو آماده بکنم. وقتی می رم پلاستیک توی اشپزخونه  رو باز می کنم اولین چیزی که می بینم دل و جگر و قلوه تازه است و گوشت تازه و نرم. حسابی ذوق می کنم. خواهر شوهر میگه قبل از اومدن همسر بهشون دستور داده (روی جمله دستور داده تاکید می کنه) که واسه خانم خانمها یه گوسفند کوچیک (بره ی یکساله) ذبح بکنند و بیارن. هیچ کسی هم حق نداشت یه تیکه ازش بخوره. همسر می گه به تو هم که بد نمی گذره اومدی اینجا ازش بخوری. من خوشحال از اینکه هوسی رو که عصر کرده بودم بهش رسیدم. همه دل و جگر و قلوه و روده رو به خواهر شوهر گفتم سیخ بگیره و کباب کردیم. بعد از شام خواهر شوهر گوشتها رو هم بسته بندی کرد و ساعت 10 شب خداحافظی کردند و رفتند. زیاد اصرار نکردم که شب بخوابند. بعد از رفتنشون همسر گفت که خواهر شوهر خودش با اصرار اومده ولی بهش گفته که نباید زیاد بمونن چون الهام نمی تونه زیاد سر پا بمونه.

کله تراشیده همسر خیلی خنده دار شده. حالا دیگه می تونم راحت جای عملش رو ببینم. بصورت مثلثی از قسمت بالای ابرو به سمت شقیقه ها بخیه داره. کمی ورم کرده است و وقتی بهش دست می زنم مثل سر یک نوزاد تازه متولد شده نرمه. با تندی می گه فشارش ندی خطرناکه. بهش می گم نترس مواظبم. اما دلم براش می سوزه. زیاد سرحال نیست و این رو می تونم از عمق چشمهاش بخونم. حرفهای زیادی دارم که بهش بگم اما زمان خوبی نیست. نی نی حسابی از دیدن باباش ذوق کرده و ضربانهاش بیشتر شدن. دستش رو که روی شکم خودم می زارم با حسرت می گه کاش خیلی وقت پیش این اتفاق می افتاد. الان اینجوری نبودیم. بهش می گم لذتش به همینه که الان اینقدر ذوق داریم. اگر قبلا این اتفاق می افتاد معلوم نبود که الان کنار هم باشیم یا نه. اما خودم هم می دونم که همین آرزوی همسر رو داشتم. در کنار همسر آرامش زیادی دارم. شنبه صبح قراره با همسر بریم تهران. من که نمی تونم رانندگی بکنم، همسر هم که نمی تونه، با هواپیما هم که نمی شه. میگه نگران نباش با آژانس می ریم. برادرم که می گفت خودم میام دنبالتون می برمتون. اگر بیاد که خیلی عالی می شه. می تونم مدت بیشتری تهران بمونم و با خواهر و برادرها حسابی حال بکنم.

پرستار امروز کمی زودت اومد. همه وسایل همسر رو مرتب کرد و خونه رنگ و رویی گرفت. بهش می گم بزار برات تخت رو بیارم توی سالن بزارم قبول نمی کنه، می گه دیوونه چرا اینکار رو می خوای بکنی. دو تا مبل راحتی بیار بزار توی اتاق خواب اونجا مستقر می شیم. فکر می کردم جراحی کرده مغزش از کار افتاده اما می بینم که باهوش تر شده.


نیا باران...

نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم خوب میدانم،
که:دریا، جاده ی تو؛ ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرده...
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم خوب میدانم،
که:گل در عقد زنبور است، اما یک طرف سودای بلبل؛ یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد...
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم، خوب میدانم،
که:اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند...
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم خوب میدانم:
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند...
نیا باران
پشیمان میشوی از آمدن؛
زمین جای قشنگی نیست؛
در ناودان ها گیر خواهی کرد...
نیا باران
در اینجا قدر نشناسند مردم؛
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه میگیرند...

نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از اهل زمینم خوب میدانم
درختان با تمام حجب و شرم خویش
درون خاک پنهان پلید خویش را پنهان نموده سر به خوش رویی به سوی آسمان بردند.
نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از اهل زمینم خوب میدانم
که جوی آب ...
این یکتا رو، تن صاف و بی کینه
و این آیینه ی احساس
به هر گل می رسد در راه دلش را می برد با این صدای خنده انگیزش
و گل را می کند وابسته با چشمان براق و سحر خیزش.
نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از اهل زمینم خوب میدانم
که دریا می خورد باران
زمین هم می خورد باران و می رویاند این هرزه علف ها تا مزارع را کند ویران.

نیا باران... نیا باران... نیا باران

از دیشب تا الان باران یک ریز باریده است، گاهی دانه هایش درشت و گاهی ریز است. گوشه پنجره را باز کرده ام و نسیم دلنوازی فضای خانه را پر کرده است. دیشب دل درد شدیدی داشتم و اصلا نمی توانستم تکان بخورم. صبح هم با دل درد از خواب بیدار شدم. اما الان خوبم و هیچ مشکلی ندارم. تصمیم دارم که توی این چند وقت هر روز که خواب بیدار می شوم بنویسم، البته اگر موضوعی برای نوشتن داشته باشم. دیشب بالاخره با همسر تلفنی صحبت کردم. اولین سوالی که پرسید حال خودم بود و بعد نی نی. خیلی خوشحال بودم که بالاخره یکی پیدا شد و احوال نی نی را پرسید. بهش گفتم که بصورت ضربانی تکون می خوره و اون هم سفارش اکید می کرد که خیلی مواظب خودم باشم. می گفت که حالش خیلی بهتره و دیگه می تونه به تنهایی راه بره و سرگیجه هاش کمتر شدن. قراره که شنبه برای ویزیت بره تهران و گفت که قبلش میاد پیش من تا با هم بریم تهران، گفت که بریم واسه نی نی هم خرید بکنم. خیلی دلم گرفت آخه همیشه واسه بچه اول، مادربزرگ مادری سیسمونی می خره، اما من چی. با اینکه می دونم خواهرها و برادرهام این وظیفه رو فراموش نکردن و همون موقع که تهران بودم خواهر بزرگم برای نی نی خیلی لباس و اسباب و بازی خریده بود اما باز هم دلم واسه خودم سوخت. اما باز هم خوشحالم که همسر میاد و دوباره در کنار هم قرار می گیریم. بهم میگه با شوهر خواهر شوهر بزرگه میاد و دیگه کسی همراهشون نیست و این به آرامش می ده. احتمالا امشب یا فردا همسر بیاد و مجبورم کمی تکون بخورم. با اینکه هوا بارونی و سرد هست اما تصمیم دارم برم واسه خودم لباس بارداری بخرم. دیگه واقعا نیاز به لباس بارداری دارم چون دیگه هیچ کدوم از لباسهای قبلی رو نمی تونم بپوشم.

دوست دارم همسر عزیز و مهربونم که همیشه به فکر من هستی حتی در مواقعی که بسیار بر می شی.

تنبلی و کاهلی

امروز هوا بارانی است. پرده ها را کنار زده ام و دانه های درشت باران را نگاه می کنم. جایی خوانده بودم که خدا دعا کردن های زیر را باران را اجابت می کند. مدتهای مدیدی است که دیگر برای خودم دعا نمی کنم، تنها دعایی که الان در ذهن دارم شفای همه بیماران است و روا شدن حاجت حاجتمندان.

از روزی که همسر رفته است هنوز صدایش را نشنیده ام. دلم حسابی برایش تنگ شده است، الان نبودش را بیشتر حس می کنم، حرفهایم را توی یک دفتر می نویسم تا شاید وقتی دوباره دیدمش برایش بازگو بکنم. به دستور پزشک موبایل که نباید استفاده بکند، دو سه باری با تلفن خانه تماس گرفتم جواب نمی داد، با موبایل عروس جدید تماس گرفتم بعد از تماسهای مکرر بالاخره جواب داد. حسابی شاکی بود از پرستاری همسر و پذیرایی مهمانها و بچه داری. وسط حرفهایش متلک می پراند و از اینکه زرنگی کرده ام و به خرم آباد نرفته ام شاکی بود. وقتی احوال همسر را می پرسیدم می گفت از من هم بهتر است و فقط ناز می کند. این یک حرفش را باور می کنم چون همسر با کوچکترین سرماخوردگی نازش 100 برابر می شود چه برسد به این جراحی. توی صحبتهایش حتی احوال نی نی کوچولو را نمی پرسد. با اینکه الان همه می دانند که باردار هستم اما هیچ کس احوالی از من نمی گیرد.

روزهای اول بستری شدن همسر در بیمارستان کسی نمی دانست من باردار هستم. خواهرشوهرها و عروس جدید دائم در کنار همسر بودند و اجازه نمی دادند حتی لحظه ای با همسر تنها بمانم. بعد از انجام سی تی اسکن و تشخیص نهایی پزشک، همسر اصرار داشت که به خانه خواهرم بروم و دیگر بیمارستان نمانم. اصرار همسر برای همه سوال برانگیز شده بود. متلک های خواهرشوهرها هم در کنار اصرارهای همسر مرا عصبی می کرد. خواهر شوهر دومی می گفت تا ما هستیم حضور تو دردی را دوا نمی کند. همسر تو را می شناسد که اصرار می کند به خانه خواهرت بروی، چون می داند نازک نارنجی هستی. یک روز قبل از جراحی همسر که اصرار داشتم کنار همسر بمانم خواهر شوهر بزرگه با متلک و خنده گفت: این همه ناز و ادا چیه درمیاری؟ اینجوری خودت رو نمی تونی بهش قالب بکنی. گیریم که این چند روز رو کنارش موندی! چه دسته گلی میخوای به سرش بزنی؟ بدبختش کردی دست از سرش بر نمی داری. شوهر به این خوبی گیرت اومده قدرش رو نمیدونی، اگر همسر تو رو نمی گرفت الان باید یه معتاد یه لا قبا شوهرت بود که تا حالا 100 دفعه طلاقت داده بود و 5 تا بچه دوروبرش رو گرفته بود. مثل عروس جدید، فوری 5 تا بچه دروبرش ریخت. خیلی این حرف برام سنگین بود، با بغض و خنده بهش گفتم اولا من توی خانواده ام معتاد یه لاقبا نبوده که بخوام با یکی از اونها ازدواج بکنم. ثانیا مگه من مثل عروس جدیدم تا قدم گذاشت تو خونه همسر مثل مرغ جوجه کشی کرد. ثالثا همه طایفه و فامیلتون باید هر امامزاده ای یک شمع بزارید که من عروس خانواده تون شدم. همسر شاهد این گفتگو بود و فقط لبخند می زد. همسر به خواهر شوهر بزرگه می گه اینقدر مامان کاکل زری رو اذیت نکن. سر بسرش نذار، پسرم ناراحت می شه. تعجب توی صورت خواهرشوهر موج می زنه. همسر بهش می گه الهام یه کاکل زری توی راه داره واسه همین بهش اصرار می کنم زیاد بیمارستان نمونه و بره خونه استراحت بکنه. خواهر شوهر هیچی نمی گه و فقط سر و صورتی تکون می ده و می ره. نیم ساعت بعد همه می دونند که من یک مسافر کوچولو دارم، حتی از خرم آباد هم تلفن می زنند و صحت و سقم رو جویا می شن، اما افراد درجه یک خانواده اصلا به روی خودشون نمی آرن و سعی می کنند ازم دور بشن. بعد از عمل همسر چون می دونستم که تا چند روز توی بخش مراقبتهای ویژه بستری هست و اجازه ملاقات نداره واسه خودم خونه خواهرم موندم. فقط تلفنی ار پرستار های بخش احوالش رو می پرسیدم. وقتی هم که همسر توی بخش اومد بیشتر از دو سه بار ملاقاتش نرفتم. چون دوست نداشتم زیاد در مقابلشون قرار بگیرم.

نی نی تکونهاش بیشتر شده، نبضهای سریعتری می زنه اما فعلا تکون کامل نمی خوره. روزهام به سختی سپری می شه. چنان تنبل شده ام که فکر می کنم در آینده ای نزدیک زخم بستر بگیرم. دائم نشسته یا دراز کشیده ام و فقط می خورم. همون خانم پرستار هر روز صبح میاد و تا غروب کارهای خونه رو می کنه و اشپزی می کنه و من فقط می خورم و می خوابم.


این روزها.....

بیزارم از این همه آشوب و دلتنگی. این همه استرس های درونی و بیرونی. از این همه دورویی و نیرنگ، بی عقلی و بی عاطفگی.

همراهان همیشگی ام، سپاس خداوندی را که ما را در کنار هم قرار داد تا بی آنکه همدیگر را بشناسیم به فکر هم باشیم و یکدیگر را از دعاهایمان بی نصیب نگذاریم. دستان تک به تک شما را می بوسم بابت این همه لطف و همراهی تان. بی شک شما بزرگواران دنیایی از عاطفه و مهربانی هستید.

همسر سالها بود که از سردردی مزمن رنج می برد، همیشه با مسکن های قوی خود را آرام می کرد و گاه تا چند روز این دردها همچنان ادامه داشت. این اواخر مشکل بینایی هم بر سردرد اضافه شده بود. اوایل آبان ماه عروس جدید تلفن زد و گفت که حال همسر اصلا خوب نیست، بیمارستان بستری است و دائم بهانه ات را می گیرد. وقتی به خرم آباد رسیدم علت بستری را تشنج های مداوم همسر بیان کردند. با پزشک متخصص که صحبت کردم تشخیص تومور مغزی را داده بود اما برای جراحی دو دلی و تردید داشت. اجازه ترخیص همسر را خواستم که او را به تهران ببرم، اما موافقت نکرد، دلیلش هم تشنج های همسر بود. با همسر صحبت کردم و واقعیت را به او گفتم. خواستم که خودش تصمیم نهایی را بگیرد و او هم راضی به رفتن به تهران بود. با رضایت شخصی همسر را با آمبولانس و تجهیزات ویژه به تهران انتقال دادیم. خوشبختانه در بین راه هیچ مشکلی به وجود نیامد. بلافاصله بیمارستان ایرانمهر پذیرش کرد و کلیه آزمایشات و سی تی اسکن و MRI ها دوباره انجام شد. پزشک جراح وقتی اولین اسکن را دید با لبخندی اعلام کرد که خوشبختانه تومور خوش خیم است (مننژیوما) و هیچ مشکلی برای جراحی وجود ندارد. فقط ممکن است به علت رشد بیش از حد تومور مقداری از جمجمه در حین جراحی از بین برود که از پروتز استفاده می کنند که خوشبختانه این اتفاق هم نیفتاد. بحمدلله جراحی بسیار خوبی بود، هم پزشک راضی بود و هم همسر. با اینکه فقط نیاز بود همسر یک هفته در بیمارستان بماند اما بنا به درخواست شخصی ما چند روزی بیشتر ماند، چون هرگونه ویروس سرماخوردگی برایش خطرناک بود. روز قبل از تاسوعا همسر با پای خودش از بیمارستان ترخیص شد و مستقیم به خرم آباد رفت. اصرار من برای ماندنش تغییری در تصمیمش به وجود نیاورد و رفت.

توی این روز های تاسوعا و عاشورا، کمی توانستم استراحت بکنم. خستگی و اضطراب این 20 روز چنان در جانم ریشه دوانده بود که روز اول فقط خوابیدم. پنج شنبه صبح با صدای هیئت های عزاداری از خواب بیدار شدم. دوست داشتم فقط دراز بکشم. تلویزیون پخش مستقیم عزاداری استانها را نشان می داد، وقتی عزاداری خرم آباد شروع شد دلم گرفت. برای آن عزاداری و نوحه های زیبای محلی. اشکهایم جاری شده بود، همانطور که دراز کشیده بودم نبضی نسبتاً شدید در قسمت چپ شکمم حس کردم. اولین ضربان فرزندم چه شیرین و لذت بخش بود. دیگر گریه هایم بیشتر از سر شوق بود تا دلتنگی.

پچ پچ فامیل شوهر  در مدت زمان بیماری همسر آزار دهنده بود، کنایه های خواهرشوهرها، و متلک های عروس جدید. دلسوزی های بیجای خاله زنکها و ... . اما هیچکدام از آن حرفها نمی توانستند مرا از فرزندی که در راه دارم بیزار کنند، حتی اگر بقول بعضی از آنها همسر زنده نماند.