حال همسر این روزها حسابی خوب شده و روزبروز بهتر می شه. منم کما بیش خوبم و با نخوردن نمک و استفاده از داروها بهترم. تلفنهای خواهرشوهرها و عروس جدید کماکان برای مراسم سالگرد مادرشوهر ادامه داره، همسر دیگه داره قانع می شه که برای مراسم بره. عروس جدید حسابی گله داره که چرا همسر نمی ره و سری بهشون نمی زنه. بهونه اش هم اینکه که بچه ها دوست دارند باباشون رو ببینند. همسر بهش میگه این دلتنگی رو گردن بچه ها ننداز بگو خودم دلم برات تنگ شده. می میرم واسه این همه اعتماد به نفس همسر.
نفر چهارمی که فراری بود و همسر درگیر و دار شکایت الحمدلله پیدا شده و حالا قراره که همه بشینن و به یه نتیجه کلی برسن. قراره به قول ما لرها با کدخدا منشی این مساله حل بشه. نه همسر همه پول رو بگیره، نه اونها همه پول رو بدن.توافقی روی یک مبلغ به نتیجه برسن.
خونه ای که الان داریم توش زندگی می کنیم کمابیش قدیمی سازه و تقریبا کلنگی محسوب می شه. همسر پیشنهاد داد که اینجا رو بفروشیم و یه جای دیگه خونه جدید و نوساز بخریم. اما من دلم نمی آد، چون همه خاطراتم توی این خونه هست. بهش می گم نه اینجا رو بکوبیم دوباره بسازیم. اما همسر نظرش اینه که هزینه اش خیلی زیاد می شه. من خونه آپارتمانی دوست ندارم. خونه ویلایی دوست دارم مثل این خونه که توی حیاطش سراسر باغچه و گل و درخته. بهار و تابستون عطر یاس ها و گلهای توی باغچه مستت می کنه. تقریبا بزرگ هم هست. توی اتاقهای خوابش کمد داره واسه همین نیازی نمی بینم واسه نی نی کمد بخرم. فقط باید بدم براش بیان اتاق و کمدش رو نقاشی و یا کاغذ دیواری خوشگل بکنن.