بیزارم از این همه آشوب و دلتنگی. این همه استرس های درونی و بیرونی. از این همه دورویی و نیرنگ، بی عقلی و بی عاطفگی.

همراهان همیشگی ام، سپاس خداوندی را که ما را در کنار هم قرار داد تا بی آنکه همدیگر را بشناسیم به فکر هم باشیم و یکدیگر را از دعاهایمان بی نصیب نگذاریم. دستان تک به تک شما را می بوسم بابت این همه لطف و همراهی تان. بی شک شما بزرگواران دنیایی از عاطفه و مهربانی هستید.

همسر سالها بود که از سردردی مزمن رنج می برد، همیشه با مسکن های قوی خود را آرام می کرد و گاه تا چند روز این دردها همچنان ادامه داشت. این اواخر مشکل بینایی هم بر سردرد اضافه شده بود. اوایل آبان ماه عروس جدید تلفن زد و گفت که حال همسر اصلا خوب نیست، بیمارستان بستری است و دائم بهانه ات را می گیرد. وقتی به خرم آباد رسیدم علت بستری را تشنج های مداوم همسر بیان کردند. با پزشک متخصص که صحبت کردم تشخیص تومور مغزی را داده بود اما برای جراحی دو دلی و تردید داشت. اجازه ترخیص همسر را خواستم که او را به تهران ببرم، اما موافقت نکرد، دلیلش هم تشنج های همسر بود. با همسر صحبت کردم و واقعیت را به او گفتم. خواستم که خودش تصمیم نهایی را بگیرد و او هم راضی به رفتن به تهران بود. با رضایت شخصی همسر را با آمبولانس و تجهیزات ویژه به تهران انتقال دادیم. خوشبختانه در بین راه هیچ مشکلی به وجود نیامد. بلافاصله بیمارستان ایرانمهر پذیرش کرد و کلیه آزمایشات و سی تی اسکن و MRI ها دوباره انجام شد. پزشک جراح وقتی اولین اسکن را دید با لبخندی اعلام کرد که خوشبختانه تومور خوش خیم است (مننژیوما) و هیچ مشکلی برای جراحی وجود ندارد. فقط ممکن است به علت رشد بیش از حد تومور مقداری از جمجمه در حین جراحی از بین برود که از پروتز استفاده می کنند که خوشبختانه این اتفاق هم نیفتاد. بحمدلله جراحی بسیار خوبی بود، هم پزشک راضی بود و هم همسر. با اینکه فقط نیاز بود همسر یک هفته در بیمارستان بماند اما بنا به درخواست شخصی ما چند روزی بیشتر ماند، چون هرگونه ویروس سرماخوردگی برایش خطرناک بود. روز قبل از تاسوعا همسر با پای خودش از بیمارستان ترخیص شد و مستقیم به خرم آباد رفت. اصرار من برای ماندنش تغییری در تصمیمش به وجود نیاورد و رفت.

توی این روز های تاسوعا و عاشورا، کمی توانستم استراحت بکنم. خستگی و اضطراب این 20 روز چنان در جانم ریشه دوانده بود که روز اول فقط خوابیدم. پنج شنبه صبح با صدای هیئت های عزاداری از خواب بیدار شدم. دوست داشتم فقط دراز بکشم. تلویزیون پخش مستقیم عزاداری استانها را نشان می داد، وقتی عزاداری خرم آباد شروع شد دلم گرفت. برای آن عزاداری و نوحه های زیبای محلی. اشکهایم جاری شده بود، همانطور که دراز کشیده بودم نبضی نسبتاً شدید در قسمت چپ شکمم حس کردم. اولین ضربان فرزندم چه شیرین و لذت بخش بود. دیگر گریه هایم بیشتر از سر شوق بود تا دلتنگی.

پچ پچ فامیل شوهر  در مدت زمان بیماری همسر آزار دهنده بود، کنایه های خواهرشوهرها، و متلک های عروس جدید. دلسوزی های بیجای خاله زنکها و ... . اما هیچکدام از آن حرفها نمی توانستند مرا از فرزندی که در راه دارم بیزار کنند، حتی اگر بقول بعضی از آنها همسر زنده نماند.