نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم خوب میدانم،
که:دریا، جاده ی تو؛ ماهی بیچاره را در تور ماهیگیر گم کرده...
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم خوب میدانم،
که:گل در عقد زنبور است، اما یک طرف سودای بلبل؛ یک طرف بال و پر پروانه را هم دوست میدارد...
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم، خوب میدانم،
که:اینجا جمعه بازار است و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه میدادند...
نیا باران
زمین جای قشنگی نیست؛
من از جنس زمینم خوب میدانم:
در اینجا قدر مردم را به جو اندازه میگیرند...
نیا باران
پشیمان میشوی از آمدن؛
زمین جای قشنگی نیست؛
در ناودان ها گیر خواهی کرد...
نیا باران
در اینجا قدر نشناسند مردم؛
در اینجا شعر حافظ را به فال کولیان در به در اندازه میگیرند...

نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از اهل زمینم خوب میدانم
درختان با تمام حجب و شرم خویش
درون خاک پنهان پلید خویش را پنهان نموده سر به خوش رویی به سوی آسمان بردند.
نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از اهل زمینم خوب میدانم
که جوی آب ...
این یکتا رو، تن صاف و بی کینه
و این آیینه ی احساس
به هر گل می رسد در راه دلش را می برد با این صدای خنده انگیزش
و گل را می کند وابسته با چشمان براق و سحر خیزش.
نیا باران زمین جای قشنگی نیست
من از اهل زمینم خوب میدانم
که دریا می خورد باران
زمین هم می خورد باران و می رویاند این هرزه علف ها تا مزارع را کند ویران.

نیا باران... نیا باران... نیا باران

از دیشب تا الان باران یک ریز باریده است، گاهی دانه هایش درشت و گاهی ریز است. گوشه پنجره را باز کرده ام و نسیم دلنوازی فضای خانه را پر کرده است. دیشب دل درد شدیدی داشتم و اصلا نمی توانستم تکان بخورم. صبح هم با دل درد از خواب بیدار شدم. اما الان خوبم و هیچ مشکلی ندارم. تصمیم دارم که توی این چند وقت هر روز که خواب بیدار می شوم بنویسم، البته اگر موضوعی برای نوشتن داشته باشم. دیشب بالاخره با همسر تلفنی صحبت کردم. اولین سوالی که پرسید حال خودم بود و بعد نی نی. خیلی خوشحال بودم که بالاخره یکی پیدا شد و احوال نی نی را پرسید. بهش گفتم که بصورت ضربانی تکون می خوره و اون هم سفارش اکید می کرد که خیلی مواظب خودم باشم. می گفت که حالش خیلی بهتره و دیگه می تونه به تنهایی راه بره و سرگیجه هاش کمتر شدن. قراره که شنبه برای ویزیت بره تهران و گفت که قبلش میاد پیش من تا با هم بریم تهران، گفت که بریم واسه نی نی هم خرید بکنم. خیلی دلم گرفت آخه همیشه واسه بچه اول، مادربزرگ مادری سیسمونی می خره، اما من چی. با اینکه می دونم خواهرها و برادرهام این وظیفه رو فراموش نکردن و همون موقع که تهران بودم خواهر بزرگم برای نی نی خیلی لباس و اسباب و بازی خریده بود اما باز هم دلم واسه خودم سوخت. اما باز هم خوشحالم که همسر میاد و دوباره در کنار هم قرار می گیریم. بهم میگه با شوهر خواهر شوهر بزرگه میاد و دیگه کسی همراهشون نیست و این به آرامش می ده. احتمالا امشب یا فردا همسر بیاد و مجبورم کمی تکون بخورم. با اینکه هوا بارونی و سرد هست اما تصمیم دارم برم واسه خودم لباس بارداری بخرم. دیگه واقعا نیاز به لباس بارداری دارم چون دیگه هیچ کدوم از لباسهای قبلی رو نمی تونم بپوشم.

دوست دارم همسر عزیز و مهربونم که همیشه به فکر من هستی حتی در مواقعی که بسیار بر می شی.